تبليغاتX
گلچین های روز عشق خدائی
 

شعر قندون

 

+ نوشته شده توسط (عشق خدائی) لرستانی در 87/03/29 و ساعت |

بمناسبت وفات حضرت ام البنبن(س)
مادر قمر بنی هاشم(ع)

اي مدينه گريه كن بر حال من
گريه سر كن بر من واحوال من
ناله هاي آتشين را گوش كن
شكوه ام البنين را گوش كن
اي مدينه ياد داري پيش از اين
يك مدينه بود و يك ام البنين
بود كانون وفا كاشانه ام
بو ي زهرا مي رسيد از خانه ام
جاي گل در تو گلستان داشتم
هفده سرو خرامان داشتم
خانه ام ام القراي عشق بود
جاي جايش جاي پاي عشق بود
عرش را گر ماه روشن مي نمود
كسب نور از خانه من مي نمود
خانه ام خشبو ز عطر ياس بود
در كنارم اكبر و ياس بود
بود از يمن حسين بن علي
خشت خشت آشيانم منجلي
هر زني هر جا كه نامم مي شنيد
برمقامم آه حسرت مي كشيد
وه چه شيرين روزگاري بود و رفت
برسرمن سايه ساري بودو رفت
ياد آن كانون احساسم بخير
اي مدينه ياد عباسم بخير
ياد باد از قامت رعناي او
ياد باد از نرگس شهلاي او
خوب دانم با سر و دستش چه شد
خوب دانم نرگس مستش چه شد
زينبم مي گفت آن روح ادب
داده جان يبن دو دريا تشنه لب
زينبم گفتا كنار علقمه
ديده او را در كنار فاطمه

چند سالي است كه ((فاطمیه)) نه در سوم جمادي الثاني كه ده روز ديرتر يعني در سالروز رحلت فاطمه اي ديگر به اتمام مي رسد رازي كه در اين قرابت زماني ميان سالروز پرواز ((فاطمه صديقه)) و ((فاطمه كلابيه)) وجود دارد بي شك همانا ابراز ارادتي است كه ام البنين به زهرا و خانه و خوانواده او داشت چه بسيار كه اين دومين فاطمه علي خود را كنيز زينبين و پسرانش را غلام حسينين مي خواند چه بسيار كه كه ام البنين تجلي گر ادب شده بود و از عباس در همان حال كه كودكي بيش نبود تقاضا كرده بود حسين را نه برادر كه مولا خطاب كند.
(( پسرم!تو و حسين پدرانتان يكي است اما من كنيز مادر حسين هستم.))

آخرين شب زندگي ام البنين بود. فضه‌‌ خادمه رو به خانم كرد و از اين بانو ادب خواست در اين آخرين لحظات بالا ترين جمله را به او بياموزد. ام البنين لب به تبسم گشود و اندكي بعد آرام زمزمه كرد:((السلام عليك يا ابا عبدالله))....
تا فضه يك بار ديگر ياد آنرو بيافتد كه اصحاب به ام البنين خبر شهادت پسرانش را مي دادند در حالي كه او تنها از حسين مي پرسيد. از حسين مي پرسيد و مي گفت:پسرانم فداي او از حسين بگوييد....
لحظاتي فضه به خود آمد ام البنين را در حال احتضار ديد دويد و فرزندان علي(ع) را فرزندان حسين بن علي را صدا زد.اندكي بعد نداي ((مادر مادر)) مدينه را پر كرد. اين اولين بار بود كه فرزندان و نوادگان فاطمه ام البنين را ((مادر)) صدا مي كردند و خانم ممانعتي نمي كرد. شايد او را ديگر رمقي نمانده بود تا بگويد:من كنيز فاطمه هستم مرا مادر نخانيد!
زين العابدين(ع) بي اختيار ياد آن غروبي افتاد كه عمويش عباس آغشته بهد خون خويش براي اولين بار فرياد بر آورد: ((يا اخي ادرك اخي!))... قطرات اشك بر گونه هايش نشست ((ام البنين)) ديگري ندايمادر مادر فرزندانشرا نمي شنيد.

+ نوشته شده توسط (عشق خدائی) لرستانی در 87/03/29 و ساعت |